ذبيح الله صفا

972

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بمعنى كسى كه خندهء نوشين كند استعمال شده است . اگر چنين استعمالى درست باشد بسيار نادرست . گذشته ازين ، تشبيه‌ها و استعاره‌ها و كنايه‌هاى زلالى هم در درياى مواجى از تخيل‌هاى دور و دراز و ايهامهاى دورپرواز شناورند ، و گاه بچنان حدى از مطبوعى و دلپسندى مىرسند كه كمتر سابقه دارد ، مانند : چو چشم از ناتوانى باز مىكرد * نگاهش تكيه‌ها بر ناز مىكرد ز جستن جستن او سايه در دست * چو زاغ آشيان گم‌كرده مىگشت ز بس لبريز مهرت شد درونم * نمىگنجد بخونم رنگ خونم شگفتست كه دربارهء او نوشته‌اند اينهمه مضمونهاى عجيب و تركيبها و تعبيرهاى نوآيين را ناآگاهانه مىگفت چنان كه « روزى بقهوه‌خانه آمده مسودهء اشعار در دست داشت ، بدست ملا غرورى « 1 » داد ، اين بيت را كه در تعريف براق برابر يك ديوان شعرست ، خط باطل كشيده بود : ز جستن جستن آن . . . الخ ، ملا غرورى پرسيد چرا اين بيت را خط باطل كشيده‌اى ؟ گفت بعضى ياران گفتند كه معنى ندارد . غرض كه آنچه مىگفت از غيب به زبانش مىدادند . . . » ( نصرآبادى ، 230 ) . اين سخن دربارهء زلالى درست به نظر مىآيد زيرا اگر او بلنديهاى سخن خود را مىشناخت بپستىهاى آن بهيچروى تن درنمىداد . سخنگويى بيشتر فطرى ولى سخن‌شناسى عادة كسبى است و از راه تتبع در سخن استادان و ممارست در فنون ادب و فرنهادهاى آن و افزودن حاصل آن بر مايهء طبيعى

--> ( 1 ) - مقصود ملا غرورى شيرازيست كه در اواخر عمر در اصفهان بسر مىبرد و چون مجرد بود در قهوه‌خانه مىباشيد و ياران همانجا بديدارش مىرفتند . در آخرهاى زمان شاه صفى ( 1038 - 1052 ) درگذشت ، مثنوييى بر وزن تحفة العراقين خاقانى و قصيده و غزل و رباعى داشت . از يك غزل اوست : غم دل‌آواره هردم پاره‌يى با خويش برد * مايهء تسكين من آواره‌يى با خويش برد در فراق دوستان آخر ز ما چيزى نماند * هر كه رفت از هستى ما پاره‌يى با خويش برد ( تذكرهء نصرآبادى ، ص 290 )